شهيد امير حسين صبوري

 

نام پدر: مهدي

محل تولد: تهران

تاريخ تولد: 1344

سال ورود به دانشگاه : 1363

رشته تحصيلي: معارف اسلامي و اقتصاد

تاريخ و محل شهادت: 19/10/1365 جزيره بوارين

عمليات: کربلاي 5

بخشي از وصيتنامة شهيد: ولي فقيه حامل پيام الهي است

حال که به پشت سرم نگاه مي‌کنم، زندگي را همچون گرد آمدن عده‌اي از مردم در گوشه‌اي ازخيابان جهت مشاهده سانحه مي‌يابم. شخص مصدوم – که من باشم – روي زمين دراز کشيده و باقي بدون اينکه هيچ کاري بتوانند بکنند، فقط صحبت مي‌کنند،  حرف مي‌زنند و مصدوم هم دلش را به آنها خوش کرد غافل از اينکه همان مردم لحظاتي ديگر پس از فهميدن چندو چون قضيه پراکنده مي‌شوند. اما حالا مي‌بينم من هستم و خداي من.

پس از بررسي نقشة حمله، متوجه مي‌شوم توکل رزمنده‌ها به خدا بيش از حد تصور است.

ما در جنگ، با توکل بر خدا فقط کمک نمي‌شويم، بلکه معجزه رخ مي‌دهد، معجزه!

خوب حالا که قرار است وصيتي بکنم وکلام آخري داشته باشم، اجازه بدهيد شما را متوجه ولايت فقيه سازم و بي هيچ اغراقي عرض کنم او حامل پيام الهي است. او مفسر احکام خدايي است. او متصل به ولايت ربوي است.

 

دستنوشته‌هاي شهيد: افسوس که هرگز قبول نکرديم که در زندانيم

دل: خدايا دلي دارم از آب سردتر، ازسنگ سخت‌تر، از ته چاه تاريکتر، از ذرة رمل کوچکتر، از حباب توخالي‌تر. ولي اي خدا همين که اسمش دل شد، شوق و آهنگ تو را دارد، گاه گاهي ياد تو مي‌افتد.

خدايا در وجود من دو چيز آفريدي که يکي پر و ديگر خالي آفريده شده. قرار بر اين است آن را که پر است همان طور نگه داريم و آن را که خالي است پر کنيم. اي خدا، کمک کن. حالا دل ما خالي شده است و ما وفا به عهد نکرديم. تو دل ما را مملو از عشق آفريدي، پر ازمحبت قراردادي و گفتني چيز ديگري داخل آن نکنيد ولي، گوش نکرديم و مغز ما را خالي آفريدي تا آن را سرشار از علوم عقلي و نقلي کنيم، افسوس که اين را هم نکرديم.

دنيا: تو گفتي دنيا سجن است و ما اين را به گوش جان و چشم خود فهميديم. ولي هرگز نخواستيم يک سجين باشيم. در و ديوار براي ما نمونه‌هاي گناه و تجليات زندان بود. ولي، ولي افسوس که هرگز قبول نکرديم که در زندانيم.

تو گفتي دنيا بازي است و ما ضمن اينکه سرگرم بازي بوديم، مي‌گفتيم نه ، نه ، دنيا حقيقت دارد.