شهید علی شریعتمداری

 

نام پدر: نورالدين

محل تولد: تهران

تاريخ تولد: 1343

سال ورود به دانشگاه: 1364

رشتة تحصيلي: معارف اسلامي و تبليغ

تاريخ و محل شهادت: 18/1/1366 شلمچه

عمليات: کربلاي 8

خصوصيات اخلاقي شهيد به نقل از پدر: از تظاهر شديداً متنفر بود

علي گمنامي و خاموشي را دوست داشت، از اين رو خاموش زيست و خاموش شهيد شد. از تظاهر شديداً متنفر بود. بعضي روزهاي جمعه که به بهشت زهرا سلام‌الله‌عليها به زيارت آرامگاه شهدا مي‌رفتيم، او مزار گمنامي را پيدا مي‌کرد و مدتها کنار قبرش مي‌نشست و فکر مي‌کرد و فاتحه مي‌خواند و قطرات اشک بر مزارش نثار مي‌نمود. وقتي به او مي‌گفتم برويم بر مزار شهيد دکتر بهشتي، فلان شهيد خويشاوند يا فلان شهيد آشنا هم فاتحه‌اي بخوانيم، مي‌گفت چشم مي‌رويم ولي بايد به سراغ بي نام و نشان‌ها برويم. مزار افراد سرشناس را که همه مي‌روند اينها هستند که در وادي خاموشان خاموش خفته‌اند و کسي سراغ آنها را نمي‌گيرد. گاهي اوقات درد دل مي‌کرد و مي‌گفت فلان شهيد چه خوب شهيد شد از راهي پيش خدا رفت و چنان رد گم کرد که کسي ندانست چه شد. يک باره دود شد و هوا رفت. او هم آرزو داشت اين طور شهيد شود و به آرزويش رسيد و در عمليات کربلاي 8 شهيد شد بي‌آنکه جسدش بازگردد. سرانجام پس از سالها انتظار، پيکر مطهر شهيد،  کشف و در روز جمعه مورخ 4 شهريور 1379 بر دوش امت شهيد پرور و همسنگران دانشجويش از محل دانشگاه، با شکوه فراوان تشييع شد.

 

قسمتی از نامه‌هاي شهيد: همه‌مان ايستاده‌ايم و خواهيم ايستاد

بگذار از خودم برايت بگويم. من جمع اضدادم. اين رابتازگي دريافتم. ببين، من جواني هستم پير و عاقلي ديوانه، کودک راهي، با تجربه، با قدي رعنا همچون کماني خميده. اگر تمامي اين صفات را در آن واحد نتواني در من تصور کني، لااقل پذيرفتن يکي سهل است وآن صفت ديوانگي است ولي به هموکه چند سطر پيش يادش کردم، براي تک تک ادعاهايم دليل دارم. جوانم به دليل ظاهر. پيرم به دليل آه‌هاي ممتد. عاقلم به دليل انديشه و ديوانه‌ام به دليل بي‌اعتقادي به عقل و کودک راهم به دليل واقع و با تجربه‌ام به دليل زياد ديدن، قد رعنا دارم به دليل آينه وکماني خميده‌ام و اين آخري را ديگر نمي‌توان ديد. همان گونه که صداي شکستن دل را نمي‌توان شنيد. هر روز مرثيه خوان برادري از برادرانم و عزادار و سياهپوش سرخ جامه‌اي از خيل سرخ جامگان و هر روز سينه‌ام را به آتش فراقي ديگر گداخته مي‌بينم. تا کي؟! خدا داند. ولي برادر با همة اينها تاکنون ايستاده‌ام، نه من، که آن غنچه پژمرده و آن مرد نالان و آن زن داغديده و آن خواهر زهرا گونه‌ام، همه‌مان ايستاده‌ايم و خواهيم ايستاد. گفتم برايت شعر نمي‌سرايم، ولي قصيده‌اي سرودم به بلنداي استقامت. گفتم قمري نغمه‌خوان در خرابه و ويرانه نمي‌خواند و حقيقت گفتم. زيرا آنچه به يک چشم خرابه است به چشم ديگر باغ رضوان است و دشت سرخ لاله برايت از اشک سوزان آن غنچه پژمرده گفتم، از شيون يک مرد، از داغهاي دل يک زن و از چادر سرخ عفت. ولي اگر کمي صبر کني، چند صباحي ديگر، برايت از لبخند، از شوق، از التيام خواهم گفت.