شهید علیرضا خانبابایی

 

نام پدر: جلال

محل تولد: تهران

تاريخ تولد: 1345

سال ورود به دانشگاه: 1364

رشته تحصيلي: معارف اسلامي و تبليغ

تاريخ و محل شهادت: 17/5/1366

عمليات: نصر4

بخشي از وصيتنامه شهيد: مراقب باشيد حب دنيا فريبتان ندهد

دوست نداشتم وصيتي بنويسم اما به حسب وظيفه و وجوب امر و جهت تشکر از زحمات بي دريغ پدر و مادر عزيز، الان که چند ساعتي تا شروع عمليات بيشتر باقي نمانده در يکي از دهات نزديک خط منتظر حرکت هستيم، اين چند خط را مي‌نويسم. حرف من و پيام من فقط يک کلام است، کلامي که اگر آويزة گوش قرار نگيرد، مانند چشمة جوشان همة گناهان از آن سرازير مي‌گردد و آن کلام اين است که مراقب باشيد حب دنيا فريبتان ندهد. چرا که «حب الدنيا رأس کل خطيئه» چرا که امير المومنين عليه‌السلام مي فرمايند:«مثل الدنيا مثل الحيه لين مسها قاتل سمها» دنيا مانند ماري است زهرناک، تماس با آن دلنشين و گوارا و اما سم آن بس ناگوار و مهلک.

آشنايان ره عشق در اين بحر عميق           غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

 

خاطرات مادر شهيد : اگر شهيد شدي، راضي هستم

سعي مي‌کرد همة کارهايش براي آخرت باشد. در سال آخر که به جبهه رفت، پيش من آمد و گفت: «مادر ببين الان چند سال است که به جبهه مي‌روم، ولي به مقام شهادت که آرزوي آن را دارم، نمي‌رسم. شما يک کاري براي من بکنيد». گفت: «اگر شما دعا کنيد من شهيد شوم من قول مي‌دهم که در صحراي محشر از خجالت شما درآيم». من گفتم: «ايمان من آن قدر قوي نيست که اگر من دعا کنم، شهيد شوي. ولي اگر شهيد شدي، راضي هستم به رضاي خدا». از سال 1364 يا در دانشگاه شبانه روزي بود يا در جبهه. ما ديگر سالها بود که او را نمي‌ديديم. به طور مرتب يک پنجشنبه يا جمعه مي‌آمد و وقتي هم که مي‌آمد در حال مطالعه بود. يک شب حدود ساعت 2 يا 3 نيمه شب از خواب بلند شدم و رفتم به آشپزخانه تا آب بخورم. ديدم شمع روشن است و علي در قنوت در حال ضجه زدن است. از آشپزخانه برگشتم و در دلم به او گفتم: «تو بچة 16 ساله چه گناهي داري که اين طور ضجه مي‌زني؟»

 

خاطره‌اي به روايت همرزم شهيد: ايثار و شهامت

يک شب در سنگر در پشت خط مقدم بوديم. فرمانده آمد و گفت: يک عمليات برون مرزي است که ده نفر داوطلب مي‌خواهند و اين راه راهي بدون برگشت است. بايد با 5 موتور روي يک جاده رفت و برگشت کنيد تا دشمن متوجه شما شود و بچه‌هاي جهاد آن طرف خاکريز بزنند. سرانجام من و عليرضا به همراه ديگر بچه‌ها رفتيم. همه آنها شهيد شدند و فقط ما دو نفر برگشتيم.