شهيد سيروس (روح الله) سوزنگر

 

نام پدر : عبدالرحمن

محل تولد: دزفول

تاريخ تولد: 1347

سال ورود به دانشگاه: 1366

رشته تحصيلي: معارف اسلام و علوم سياسي

تاريخ و محل شهادت: 19/7/1376 تهران

(مرحوم سوزنگر در سال 1376 بر اثر عوارض ناشي از بمباران شيميايي به رحمت ايزدي پيوست.)

زندگينامه: پايمردي زير بمباران

سيروس درسال 1347 در يک خانواده مذهبي در دزفول ديده به جهان گشود. دوران طفوليت را با سرپرستي پدري مهرمان و مادري متدين سپري کرد. در سن 10 سالگي بود که انقلاب شکوهمند اسلامي به پيروزي رسيد. از همان اوايل پيروزي انقلاب اسلامي با راهنمايي پدر و علاقه وافر خويش به مسجد و جلسات قرائت قرآن، فعاليتهاي خود را در «مسجد نجفيه» دزفول آغاز کرد.

باشروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران و بسيج عمومي ملت شجاع ايران، به رغم سن کم، علاقه زيادي به شرکت در بسيج محل داشت. در شبهاي بمباران و موشکباران دزفول يکي از استوارترين خانواده‌هايي که براي يک لحظه هم شهر را ترک نکردند، خانواده ايشان بود و اين درحالي بود که اطراف منزل آنها بارها مورد اصابت توپ و موشک قرار مي‌گرفت.

سيروس در مدت 50 ماه حضور در جبهه، بارها مورد اصابت تير و ترکش قرار گرفت و مجروح شد. وي در منطقه غرب هدف ناجوانمردانه سلاح‌هاي شيميايي قرار گرفت. با پايان جنگ، سنگر علم را برگزيد و در سال 1366 وارد دانشگاه امام صادق عليه‌السلام شده و در سال 1373 با اخذ مدرک کارشناسي ارشد، دانش‌آموخته شد. اين بسيجي مخلص، در اواخر خرداد سال 1376 به علت عارضه شيميايي ناشي از تاثير گازهاي شيميايي در بيمارستان بستري شد و به رغم درمانهاي مختلف پس از 75 روز بيماري و بستري شدن و دو عمل جراحي در غروب غم انگيز 19 مهر ماه همزمان با اذان مغرب به شهادت رسيد و به قافله ياران و همسنگران شهيدش پيوست.

 

دستنوشته‌ها: هواي چشم من باراني است

درلحظه هاي تزلزل و تنهايي، وقتي بيايي دست من از وسعت برمي‌خيزد، و نگاهم بي اندکي قناعت زمين را مي‌گيرد. آه خدايا، وقتي تو بيايي! دريغا از تو جز به نامي، هيچ نمي‌دانم. از اين پنجره که پيش روي من نشانده‌اي، يک شب به خانه من بيا، خدا دل سرما زده‌ام را در قطيفه‌اي از نور بپوشان. ديشت يک سبد پر سياوشان را از باغ تو چيدم و براي اين دل مسموم جوشاندم تا بيايي. اينجا روح مجروحم تنهاست، تنهاتر از تنهايي، بي پناه‌تر از بي پناهي، اينکه تو نيستي، من کورم. يک شب به خانه من بيا، براي تو طاق نصرتي از بهار مي‌بندم و اتاقم را با آويختن فانوسهاي روشن، آسماني مي‌کنم و برايت فرشي مي‌بافم از گل ياس و دل مغرورم را مي‌شکنم، باتيشه‌اي که تو به من خواهي داد. يک شب از اين دريچه بيا ، تنم رابر چشمه نور مي‌شويم. برهنه‌تر از آب، از پله‌ها بالا مي‌آيم، آنگاه در برابر تو خواهم مرد. کي مي‌آيي؟ امشب هواي چشم من باراني است. مي‌خواهم دلم را در هواي باراني پيش تو جا بگذارم.